[ و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وى را از امیر المؤمنین ( ع ) پرسید ، گفت : گواهم که او را در حالى دیدم که شب پرده‏هاى خود را افکنده بود ، و او در محراب خویش بر پا ایستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود مى‏پیچید و چون اندوهگینى مى‏گریست ، و مى‏گفت : ] اى دنیا اى دنیا از من دور شو با خودنمایى فرا راه من آمده‏اى ؟ یا شیفته‏ام شده‏اى ؟ مباد که تو در دل من جاى گیرى . هرگز جز مرا بفریب مرا به تو چه نیازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفته‏ام و بازگشتى در آن نیست . زندگانى‏ات کوتاه است و جاهت ناچیز ، و آرزوى تو داشتن خرد نیز آه از توشه اندک و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه . [نهج البلاغه]
حرفها و خاطره های من و عشقم

خاطره شمال 1: روز سوم

شنبه 29 آبان 88:

من اما تنبل عشقم،‌نمی تونستم بیدار شم. صبح زود که نازنینم پا شد و دوش گرفت و نمازشو خوند،‌ اومد منو صدا کرد که با هم طلوع آفتاب دریا رو ببینیم.

وای چه زیبا و رویایی بود! توی اون سرما، عشقم رفت بیرون توی بالکن و کلی عکسای قشنگ قشنگ از طلوع آفتاب دریا گرفت. وقتی اومد تو،‌ پوست تنش ( به قول خودمون: لختیاش) سرد سرد شده بودن! بغلش کردم که گرمش کنم.

صبحونه مون و خوردیم و راه افتادیم. از جاده هراز به سمت تهرات برگشتیم. اول هوا خوب شده بود،‌آفتاب وسط آسمون بود،‌اما وسطای راه، نمیدونم کجا بود(؟؟؟)  هوا برفی بود و کلی هم برف رو زمین نشسته بود! مردما هم که ندید پدید برف بودن،‌همه ریخته بودن تو خیابون و یه ترافیک الکی درست شده بود.

 خلاصه رفتیم تا به رودهن رسیدیم. یه رستوران شیک شیک نگه داشتیم و غذا سفارش دادیم؛ خوب یادمه که اونجا  من چلو برگ و عشقم ماهی قزل آلا سفارش دادیم با کلی زیتون پرورده و دوغ محلی و غیره.

حدود ساعت 3 بود که عشقم منو رسوند دم شرکتم و خودشم رفت سر کارش.

خدا رو شکر مدیرم تو شرکت نبود که بهم گیر بده و سین جینم کنه! من بهش زنگ زده بودم و گفته بودم که یه کار اداری دارم و رفتم اونجا. البته خدائیش سر و لباس منم اصلاً اداری و مناسب نبود.

مثل همه خاطره های من و عشقم: یادش بخیر عزیزم

عشقم،‌فدات شم،‌نازنینم،‌جیگرم،‌ بینهایت دوست دارم. . .

اونجوری که خودن میدونی :‌#؛- ^$!/+ ~|&--/@ : یعنی یه جور عجیبی دوست دارم عشق من !

 

 

 



نوشته شده توسط باران آسمانی 89/8/16:: 11:42 عصر     |     () نظر